سبزینه خانوم


در ادامه یواشکی ها
17 مه 2012, 17:42
دسته‌بندی شده در: Uncategorized

بین همه یواشکی ها یادم رفت بگم، آدم می تونه ساعت 2.30 صبح به یه آدم دیگه هم زنگ بزنه و حال و احوال کنه . . . همچین یواشکی هایی هم ما داریم، بعــــــــــــله . . .



یواشکی
17 مه 2012, 15:47
دسته‌بندی شده در: Uncategorized

همه آدم ها تو زندگیشون یک یا چند «یواشکی» دارن . . . ممکنه یه آدمی براشون یواشکی باشه یعنی اینکه نمی تونن هر جایی ببیننش و باید خیلی یواشکی ببیننش . . . ممکنه یه شی یواشکی داشته باشند که هیچ کس از حضور اون شی یواشکی خبر نداشته باشه . . . ممکنه یه حرف های یواشکی داشته باشند یا یه فکر های یواشکی . . . این یواشکی ها برای هر آدمی خیلی مهم و مقدس هست و مطمئنا برای همین اسمش رو گذاشتند یواشکی چون هیچ کس جز اون آدم ها ازش خبر نداره . . .

مهم ترین یواشکی که هر آدمی به نظر من باید تو زندگیش داشته باشه «مکان» هست . . . بله همون «جا»، «مکان»، «اتاق»، «خونه» و . . .

البته این مکان یا جای یواشکی بنده همچین خیلی خیلی هم یواشکی ِ یواشکی نیست اما مهم اینه که کسانی که مورد اطمینان هستند ازش خبر دارند و خیالتون تخت هست که جایی درز نمی کنه . . .

این مکان می تونه هر جایی باشه، حتی یه اتاق زیر شیرونی . . . یه کافه . . . کنار رود . . . بالای کوه . . . وسط جنگل . . . هر جایی و صد البته که اگه یه خونه باشه، شما حسابی خرکیف خواهید شد . . .

شما ممکن هست، تو حال های مختلف باشید که به یواشکیتون سر بزنید . . . حال و حوصله هیچ موجود زنده ای رو نداشته باشید و یا بلعکس انقدر خوب باشید که بخواهید با خودتون خلوت کنید . . .

توی مکانی که یواشکی هست، خوب یا بد . . . باید یا نباید . . . زشت یا زیبا . . .  هیچ چیزی مطرح نیست . . . شما هستید و خودتون و خدایی که وجود داره یا نداره . . .

تو این مکان یواشکی، دم غروب وارد خونه میشید . . . لباس هاتون رو درمیارید و هر گوشه ای پرتاب می کنید . . . خیلی شیک پیژامه چهارخونه می پوشید . . . یه تی شرت گلُ و گشادی که توش غرق میشید . . . دمپایی پاتون می کنید که همچین که راه میرید، لِخ لِخ صدا کنه . . . چای می گذارید . . . لم میدید واسه خودتون رو کاناپه و کتاب کافکا می خونید . . . خسته شدید، رو نت می چرخید . . . هوا که تاریک شد، اتاق رو تبدیل به سالن سینما می کنید و با آبجو و سیگار فیلم نگاه می کنید . . . حتی حتی حتی نیمه شب بدون اینکه مسواک کنید، میرید تو رختخواب و به خاطر دستشویی رفتن هم بدن مبارک رو تکون نمیدید . . .

تو این جای یواشکی صبح هی بدنتون رو مثل گربه کش و قوس میدید . . . حتی میزنه به سرتون هی واسه خودتون از زاویه ای که دراز کشیدید، عکس می گیرید . . . بعد سوت زنان تشریف می برید توالت .  . . چای دم می کنید . . . صبحانه می خورید و بعد به این فکر می کنید حالا که منو این همه خوشبختی محال ِ محض رضای خدا کمی هم درس بخونید . . .

بله، این یواشکی ها می چسبه . . . شما در این یواشکی ها هیچ حرکت فاجعه آمیزی انجام نخواهید داد . . .  شما در این یواشکی ها به خاطر اینکه فکر می کنید کسی نمی دونه الان کجا هستید و ازتون انتظاری نداره به اندازه تمام دنیا لذت می برید . . . به همین راحتی و آسودگی . . .



پوست ِ لبو
14 مه 2012, 22:43
دسته‌بندی شده در: Uncategorized

این خارش های دست، به نظرم دیگه غیر طبیعی شده . . . حالا که خوب دقت می کنم می بینم تو این مدت نسبتا طولانی دستام عینهو لبو سرخ شده و از هرزگاهی حالا کار رسیده به اینکه مدام می سوزه . . . امروز تو کلاس انقدر از دست این خارش لعنتی عصبی شدم که رفتم توی توالت و تمام دستم رو دو دقیقه گرفتم زیر شیر آب . . .

حالا زبری دستام با کرم، لوسیون و چیز های این جوری هم بهتر نمیشه . . . دوباره باید به دکتر رفتن، جدی فکر کنم . . . این بار دکتر پوست . . . خوبه کلکسیونم داره کامل میشه . . .



اعتراف
6 مه 2012, 22:56
دسته‌بندی شده در: Uncategorized

یه جاهایی تو زندگی میشه که باید دست به یه کاری بزنی که دیگه راه برگشتی نداشته باشی . . . یه کاری بکنی که اگه حتی به سرت زد که برگردی، بدونی کسی منتظرت نیست . . . بدونی خودت همه پل های پشت سرت رو خراب کردی و اگر، اگر، اگر هم بخواهی نمی تونی . . . نمیشه، نمیشه و نمیشه که برگردی . . .

وقتی به اینجا میرسی حتی دست به اعتراف های گنده گنده می زنی . . . خودزنی ِ کامل . . . انگار خودت رو برداشته باشی، برده باشی لبِ یه پرتگاه . . . یه چند دقیقه ای به سقوط فکر کرده باشی و بعد وقتی چشم هات رو آروم میندی، خودت رو پرت کنی و بگی، همین . . . تموم شد . . . خلاص . . .

وقتی یه حرفی رو گفتی . . . دیگه گفتی . . . حرف گفته شده رو نمیشه پس گرفت . . . نمیشه فکری که طرف در موردت می کنه رو تغییر بدی . . . نمیشه، نمیشه، نمیشه خیلی چیزا رو برگردوند به حالت اولش . . .

بعد که خودت رو بردی از پرتگاه پرت کردی، پایین . . . میشینی، پات رو میندازی رو پات . . . سیگارت رو آتیش می زنی و میگی: «اینم از این!»

تنها راه ریشه این چیزا رو زدن، همینه . . . اینکه راه برگشتی برای خودت نگذاری . . . اینکه سعی کنی، یاد بگیری نباید همه بهت نگاه خوبی داشته باشند . . . که این نگاه خوبِ بقیه رو یه جاهایی تغییرش بدی و بقیه تو صورتت نگاه کنند و یا تو گوشن بخونند، «عجب آدم گهی هستی!» . . .

آره باید به اینجا برسی که طاقت داشته باشی که خودت، خودت رو از نگاه بقیه بندازی . . . نگذاری که بی خودی نقش امام زاده برای بقیه بازی کنی . . . به بقیه حالی کنی، تو یه آدمی هستی با همین ویژگی هایی که دارن، می بینند . . .

یه آدمی که یه وقت هایی زورش میاد، دهنش رو باز کنه و حرف بزنه . . . آدمی که یه روزهایی در جواب هندونه زیر بغل گذاشتن ها می تونه اعتراف های بزرگ بکنه و خودش را تا گردن تو لجن فرو کنه . . .

آدمی که طاقت این رو داشته باشه از کسی بشنوه «همه چیزهایی که تا امروز در موردت فکر می کردم رو به گند کشیدی»، بی شک آدم بزرگی هست . . . حتی اگه اون آدم بزرگ، یه آدم مزخرفی به اسم «سبزینه» باشه . . .



برو
6 مه 2012, 22:14
دسته‌بندی شده در: Uncategorized

از خیال سرد من برو . . .



تکه ای از تاریخم
1 مه 2012, 22:36
دسته‌بندی شده در: Uncategorized

تو همون روزها بود که یکی از عزیزترین های زندگیم رو از دست داده بودم . . .  نشسته بودم توی دفتر وکالتش و بعد از چندین ساعت کار و تحقیق برای یه پروژه ای که هیچ وقت به سرانجام نرسید سیگار دود می کردیم . . .

توی یکی از طبقات ساختمونی که ماه ها و ماه ها برای اون پروژه می رفتم و می آمدم، نشسته بودم . . . با خودم می جنگیدم تا در مورد اون از دست رفته بلاخره با کسی، شاید حتی آقای «ک» حرف بزنم . . . نمیشد، هر چی سعی می کردم اما نه می تونستم حرف بزنم و نه حتی بغضی که تقریبا یک ماهی ازش گذشته بود رو بشکونم . . .

آقای «ک» اون شب همون طوری که مثل همیشه روی صندلی ِ ریاستش لم داده بود و پک های محکمی به سیگارش می زد، جمله عجیبی گفت . . . جمله عجیبی که بدجوری تو روح و روان نفوذ می کرد . . .

« بزرگترین اتفاق برای کسی که فردی رو از دست میده، اینه که اون آدمی که رفته بخشی از تاریخ آدم ِ مونده رو برای همیشه با خودش می بره . . .»

بعد از اون شب، خیلی وقت ها تاریخ خودم رو با آدم هایی که رفتند و صد البته که فقط اون لحظه ها با اون آدم ها بوده، مرور کردم . . . تلخ بود و هست . . . خیلی تلخ . . . تلخیش واسه این انقدر زیاده که می دونی مثلا اون آدم که باهاش یه تاریخ و یا خاطره مشترک داشتی، دیگه زنده نیست . . . دیگه نمی تونی ببینیش و دیگه نمی تونی باهاش تاریخ و خاطره بسازی . . .

امروز وقتی خبر فوت یکی از بهترین آلمانی هایی که در این مدت دیده و شناخته بودم رو شنیدم، داشتم تاریخم رو باهاش مرور می کردم . . .

باورم نمیشه . . . بیشتر ترجیح میدم، فکر کنم که هست و من دیگه نمی بینمش . . . مثل خیلی از آدم هایی که شاید در عمرم تنها یک بار باهاشون تاریخ ساختم و دیگه هم نمی بینمشون اما زنده هستند . . . می دونم نفس می کشند و من سرحال تصورشون می کنم . . .

خانم «اِ» رو هم ترجیح میدم برای همیشه در ذهنم زنده نگه دارم . . . با همون لباس های همیشه رنگی و لبخندهای بی نظیرش. . .

زیر دوش حمام به این فکر می کردم، هیچ کس تاریخی رو که من با خانم «اِ» داشتم، تجربه نکرد و این زن برای همیشه این بخش از تارخ ِ من رو با خودش برد . . .

خانم «اِ»، یکی از بهترین معلم های کلاس زبانی بود که تا چند ماه پیش اونجا می رفتم . . . زنی خوش لباس، خوش سلیقه و خنده رو . . .

خانم «اِ» اون روزها با منی که شاید با زور می تونستم چند تا جمله بگم، در مورد آینده ام حرف می زد . . . خیلی وقت ها تصادفی وقتی توی قطار همدیگرو می دیدم، لغت هایی که روی کارت های رنگارنگ می نویسم رو می پرسید و در ایستگاهی که باید قطارمون رو تغییر می دادیم، دستش رو در بازوم مینداخت و همراهم از پله ها بالا می اومد . . .

خانم «اِ» جوون بود  . . . خیلی جوون و خیلی زیبا . . . خانم «اِ» دیروز بر اثر ابتلا به سرطان معده برای همیشه تکه ای از تاریخ ِ بسیاری از آدم ها رو با خودش برد . . .



. . .
23 آوریل 2012, 10:20
دسته‌بندی شده در: Uncategorized

زاده شدن لای اوراق ِ پر هیاهوی ِ تفکر و احساس که زمان نمیشناسد!



از خواب ها
23 آوریل 2012, 07:01
دسته‌بندی شده در: Uncategorized

خواب های عجیب و یا شاید بهتر بگم، کابوس ها دست بردار نیستند . . . از خواب ِ همیشگی که در آن کسی با چاقو دنبالم هست تا چاقوش را تا دسته در پهلوی سمت راستم فرو کند تا پای چوبه دار رفتن . . . از لباس عروس پاره پاره به تنم بودن تا عذاب هایی که گاه و بیگاه در خواب به ناله تبدیل میشه . . .

همه این ها کم بود، دیشب خواب دیدم، سرطان دارم . . . این دیگه نوبرش بود . . . دردی در کار نبود . . . گویا مددت ها باهام بود و خودم ازش خبر نداشتم . . . از کله طاسم خودم هم فهمیدم که مبتلا به سرطانم . . . اما چند تا تصویر خیلی واضح در کار بود . . . مامانم رو تو خواب دیدم که بغلم کرده و دستش رو زیر کلاه گیسی که نمی دونم چطور به فکرم رسیده بود، روی سرم بگذارم، می بره و اشک می ریزه . . . کلاه گیس رو بر می دارم و دستم رو روی سر طاسی که حسابی برق می زنه می کشم . . . همیشه فکر می کردم اگر کچل کنم خیلی وحشتناک میشم اما از کله طاسم در خواب بدم نیومد . . .

تو تصویرهایی که تو خواب و بیدار صبح مرور می کردم، دستم رو به کله طاسم می کشیدم واز این لبخند تلخ های توی فیلم ها می زدم . . . این دیگه از کجا اومده بود؟؟؟!!!!

از این همه خواب دیدن های هر شب کلافه ام . . . دوست دارم شبی باشه که بودن خواب بگذره . . . حکایت این خواب ها که دست بردار نیست، چیه واقعا؟؟!!! ذهن شلوغ . . . فکر نا آروم . . . نبودن آرامش . .  . چی هست حکایت این خواب ها که هیچ وقت تمومی نداره . . .



جایی برای رفتن
17 آوریل 2012, 14:59
دسته‌بندی شده در: Uncategorized

کسی که نشسته ست همیشه خسته نیست . . . شاید جایی برای رفتن  نداشته باشه . . .



دوره . . . ترس . . . خواب . . .
17 آوریل 2012, 09:27
دسته‌بندی شده در: Uncategorized

دوره کردن . . . دوره کردن . . . دوره کردن . . .

دوره کردن همیشه سخته. .  . دوره کردن خاطرات خوب و لحظه های خوب آه از نهاد برمیاره و دوره کردن روزهای سخت، ساکتت می کنه . . . ذهنت رو از همه چی خالی می کنه . . . ذهنت بر میگرده به اینکه دوباره همه چیز رو مرور کنی . . . یخ کنی . . . ذهنت قفل کنه و فقط سکوت کنی . . .

مرور کردن به هیچ دردی نمی خوره . . . فقط باعث میشه خودت رو بیاری جلوی روت بگذاری و از خوش خیالی به بدبینی برسی . . . درجا زدنت رو با چشم هات ببینی و تو خودت بری . . . حرف های ساده رو نفهمی . . . از حس هایی حرف بزنی که شاید کسی مثل خودت تجربه اش نکرده باشه . . .

خوش خیالی ِ که با زمان این زخم ها بهتر میشه . . . این زخم ها شاید کم رنگ بشه . . . شاید خودت رو مدام بزنی به خریت که نبینیشون و با طنز باهاشون برخورد کنی اما همیشه سرجای خودش هست . . .

هر سوال پرتت می کنه به ساعت هایی که می تونستی در اون راحت، راحت ِ راحت جون بدی و اینا رو کسی نمی فهمه . . .

ترس . . . ترس . . . ترس . . .

این ترس لعنتی بعد از مرور و دوره کردن همیشه هست . . . ترس از اینکه خودت هم یادت رفت که چی شد . . . ترس از اینکه چی بودی و چی شدی . . . ترس از اینکه دیگه قوی نیستی . . . دیگه نمی جنگی . . . برای هیچ چیزی  . . . ترس از اینکه حتی حرف بزنی . . . ترس از خنده های روی ترحم بقیه  . . . ترس از نگاه ها . . . ترس از چیزی که نمی دونی چی هست اما می دونی انقدر قوی هست که ذهنت رو خالی کنه و به کلامت قفل بزنه . . . ترس از اینکه نمی تونی . . . نمیشه . . . این ترس ِ لعنتی . . .

خواب . . . خواب . . . خواب . . .

خواب ِ بعد از دوره کردن، خواب ِ بی رحمی هست . . . خواب بی رحمی که انقدر زانوهات رو با دست هات چنگ زدی که صبح کبودی ها رو باور نمی کنی . . . خوابی که دوست نداری سرت رو از زیر پتو بیرون بیاری . . . خوابی که با اینکه همش کابوس بوده دوست نداری، صبح بیاد و فکر کنی همه این دوره کردن ها واقعی بود . . . خوابی که با اشک میاد و با سر درد تموم میشه . . . این خواب، خوابی هست که. . . این خواب ِ لعنتی . . .




دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.